هیئت زوارالزهرا سلام الله علیها

یاد و خاطره 6000 شهید استان قم به ویژه شهدای ماموریت شمال غرب سال 90 گرامی باد

هیئت زوارالزهرا سلام الله علیها

یاد و خاطره 6000 شهید استان قم به ویژه شهدای ماموریت شمال غرب سال 90 گرامی باد

هیئت زوارالزهرا سلام الله علیها

در راستای منویات مقام عظمای ولایت حضرت امام خامنه ای عزیز، اعضاء هیئت زوارالزهرا سلام الله علیها بر آن شدیم تا تمام تلاش خود را جهت محقق شدن صحبت های ایشان انجام دهیم و قدمی هرچند کوچک در راه اعتلای فرهنگ برداریم. امیدواریم به لطف امام زمان(عج) و خون پاک شهدا و دعای شما عزیزان در این مهم موفق باشیم. از این که افتخار دادید و از وب ما دیدن فرمودید متشکریم.

پیوندهای روزانه

شهید محمد سلیمانی

سه شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۳، ۰۲:۰۱ ق.ظ

پرواز با مرغ سحر

شهید محمد سلیمانی
محمد متولد سال 61 است و دخترش مهیا هنوز دو ساله نشده است. محمد از بچگی ساکت و آرام بود. عمویش رزمنده بود و وقتی عمو را در لباس رزم می دید، می گفت؛ دلم می خواد پسر تو باشم و بیام سپاه و این لباس رو تنم کنم و شهید بشم.
مادرش تعریف می کند؛ خیلی لباس سپاه را دوست داشت. بچه که بود ول کن نبود و می گفت الا و بلا باید برایم لباس پاسداری بگیرید. هرچقدر گشتیم لباس اندازه اش پیدا نکردیم. یک دست لباس خریدیم و خودم برایش کوچک کردم.
فرزند ارشد خانه بود. خیلی تودار بود و چیزی را بروز نمی داد. یک بار با موتور تصادف کرده بود. آمد خانه. گفت خورده ام زمین.
آذر زندی -همسر شهید- می گوید:در کار خانه خیلی به من کمک می کرد. البته هر وقت که بود چون خیلی وقت ها در ماموریت بود. امسال قبل از عید، یک ماه خانه بود و خانه تکانی عید را هم خودش کرد. قبل از عید رفتیم خرید. برای خودش فقط یک جفت کفش خرید. هر بار می رفت ماموریت، می گفت؛ سعی کن خودت و بچه خیلی به من وابسته نشوید.
به موسیقی سنتی هم علاقه زیادی داشت. سنتور و تار و نی داشت و گاهی می زد. البته فقط در خانه و برای ما. اغلب هم مرغ سحر را می خواند.
مرغ سحر ناله سر کن...داغ مرا تازه تر کن...
آسنجرانی که 14 سال همرزم محمد بوده است درباره او چنین می گوید؛ محمد به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد. پارسال رفتیه بودیم افطاری. اذان را که گفتند همه مشغول افطار شدیم. محمد اول نمازش را خواند، بعد آمد سر سفره.
هم آشپزی اش حرف نداشت و هم نشانه روی اش. تک تیرانداز ماهری بود و به ندرت نمره اش زیر 100 می شد. مدال و مقام هم در تیراندازی داشت. احترام بزرگ تر برایش خیلی مهم بود. حتی اگر طرف یک سال از او بزرگ تر بود، پایش را جلوی او دراز نمی کرد.
صبور بود و کارهایش را با سلیقه خاصی انجام می داد. در همین منطقه شمال غرب یک شب خبر دادند که یک تیم ضدانقلاب قرار است بیاید. محمد از ساعت 10 شب تا دو پشت دوربین نشست و منتظر ماند و بالاخره یکی از آنها را شکار کرد و آن دو نفر هم فرار کردند.
این بار که آمده بود منطقه، ریشش از همیشه بلندتر بود. سر به سرش گذاشتیم و گفتیم؛ تو که وامت رو گرفتی پس چرا دیگه ریشت رو بلند کردی؟! محمد هم خندید و گفت؛ خدا رو چه دیدی؟ شاید ما هم شهید شدیم. روزی که خواستند ما را بشورند نگویند پاسدار بی ریش!
دل و جرأت اش حرف نداشت و همیشه دوست داشت در خط مقدم درگیری باشد. به موسیقی و فیلم هم علاقه داشت. مخصوصأ فیلم هایی که درباره تک تیراندازها بود. بیشتر از جنبه سرگرمی ریز می شد و به جنبه های آموزشی فیلم توجه می کرد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی